عطر قهوه، طعم تأمل

دلم می‌گوید

 

 

آرزو

 

 

بودن را می‌جویم آنگونه که دوست دارم

در پس کوچه‌های ذهنم بی قرار به دنبالش می‌دوم

 

اما نیست ...

آنچه می‌خواهم دور است، دور

 

کجا پنهان گشته است؛ نمی‌یابمش

آنچه باید دارم،

پس آن چیست که نیست و پریشانم

 

آیا این منم که به دنبال نیست‌ها می‌گردد

یا شاید این زندگی است که دوست دارد به دنبالش

گشت و گشت و گشت...!

 

...



دلم می‌گوید

 

 

 

 

همیشه دستانم به دنبال فشردن دستی است

شاید در پی عشق است

و یا از پی محبت کردن بی قرار است...

 

چه خوب می شد اگر دستکشی داشتند

تا نه گرمای دستی را تجربه می کردند که بی قرار عشق شوند

و نه در اوهام خود غرق محبت کردن می شدند!

 

آخر می دانی؟! دستانم عقل ندارند فقط حس دارند

بیچاره ها گمان می کندد هرچه خود می دانند کافی است

نمی دانند که دیگران هر دستی که بسویشان دراز می شوند را دستان محبت نمی دانند.

 

 


...



تصویر

 

 

ساده،

مثل لکه‌‌ی آفتاب

که در پیاده‌روی پاییز

منتظر من است

 

و محلم نمی‌گذارد

وقتی

از رویش رد می‌شوم...

 

 

                              محمود بهرامی

                             26 تیر 1386

 

 

...



معرفی یک شاهکار


جدیدا یک رمانی خواندم به نام "مادام بوواری" که می شه گفت سرنوشت پر تب و تاب و البته رقت انگیزش با آن عمقی که نویسنده کتاب "گوستاو فلوبر" ترسیم می کنه، از لحاظ جذابیت به شدت با رمان تاریخی و مشهور "بربادرفته" رقابت داره. البته از نظر شخص من بربادرفته و جسارتهایی که از اسکارلت در آن تصویر شده چیز دیگری است ولی خب اِما بوواری هم جذابیتهای خاص خود را داره.


بنده از همینجا اعلام آمادگی می کنم که هر کس این کتاب رو خواست در اختیارش قرار بدم بلکه قدمی در راه فرهنگ برداشته باشم.چشمک

...



به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

 
می ایم می ایم می ایم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار


می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 

 

 

                                              فروغ فرخزاد

 

پی نوشت:

1- بعد از مدتها یا بهتر است بگویم سالها وبلاگ رو آپ کردم برای همین این شعر رو انتخاب کردم" سلامی دوباره".

2- دوست جدیدم آقای زمانی (روح آبی) شوق دوباره نوشتن رو در من ایجاد کرد از ایشون خیلی ممنونم.

 

...